تبليغاتX
دختر تنها

 

           

+ نوشته شده در 27 Mar 2009ساعت 8 PM توسط 2khtare tanha |

+ نوشته شده در 17 Jun 2008ساعت 10 AM توسط 2khtare tanha |

 

و خداوند کلمه را آفرید....

روزهاست که خو گرفته ام به آن چه در سرزمین پارس به آن تنهایی می گویند / روزهاست که دیگر جای خالی کسی را نمی بینم چون باور کرده ام نبودنش را ندیدنش را نشنیدنش را / هر جا که می رم تک هستم /  هر کجا که می رم جای خالی او رو می بینم / تخیلم اینقدر قوی شده که می تونم ببینمش و باهاش از نداشته هام بگم و داشته هام رو بدم بهش و کلی ذوق کنیم که هیچ کسی تو اون لحظه لذت من و او رو نداره  کلی بخندیم/ می دونی هر چی کلنجار میرم با خودم می بینم اون گودالی که نبودنش و نداشتنش تو روحم کنده شده انقدر عمیقه که تقریبن پر نشدنی نشون می ده / تازگی ها اراده م پر زور شده می خوام اون چیزی که اینجا - دقیقن اینجا وسط گلو م نه این ور تر نه اون ور تر -گیر کرده رو بگم / جز 3نفر سرنوشت و چگونگی بود و نبود هیچ کسی - چه انسان چه آدم چه بشر - برام مهم نیست / می دونم انقدر بهره از هوش بردی که بفهمی این 3نفر چه اسمایی دارن / حالا می دونی جالب کجاست؟ / ازین 3نفر یکی که اصلن نیست - یعنی ناپیدا ست از دید من - 2ومی هم که من براش یه آدم هستم که نه زیاد نزدیکم بهش نه زیاد دور پا در هوا می گردیم به دور خود 3ومی هم که به امید خدا چند ( دقیقه؟ساعت؟روز؟هفته؟یا شایدم ماه؟خدای نکرده سال؟) هست که براش نیست شدم / پس عملن بازهم تنها هستم و تنها و تنها /

خوش باشی و شاد و قبراق

 هیچکس را فراموش نکردم اما خود فراموش شدم

+ نوشته شده در 13 Sep 2007ساعت 10 AM توسط 2khtare tanha |

         

            نمی توانم عهد کنم که تغییر نخواهم کرد

 

  نمی توانم عهد کنم که خلقیات متفاوت نخواهم داشت

 

   نمی توانم عهد کنم گاهی احساسات تو را جریحه دار

                           نخواهم کرد

 

        نمی توانم عهد کنم که آشفته نخواهم شد

 

     نمی توانم عهد کنم که همواره قوی خواهم بود

 

      نمی توانم عهد کنم که قصوری نخواهم کرد

 

                             اما....

 

    می توانم عهد کنم که همواره پشتیبان تو خواهم

                                بود

 

    می توانم عهد کنم که افکار و احساستم را با تو

                      سهیم خواهم شد

 

     می توانم عهد کنم که تو را آزاد خواهم گذارد تا

                         خودت باشی

 

       می توانم عهد کنم که هر کاری بکنی درکت

                         خواهم کرد

 

        می توانم عهد کنم که با تو کاملا صادق

                          خواهم بود

 

      می توانم عهد کنم که با تو خواهم گریست و

                       خواهم خندید

 

        می توانم عهد کنم که کمکت خواهم کرد

                        به هدفهایت برسی

 

                              اما....

 

                          بیش از همه

 

می توانم عهد کنم که مهربانم دوستت خواهم داشت

 

+ نوشته شده در 12 Sep 2007ساعت 9 AM توسط 2khtare tanha |

دیگر مجال ماندنم نیست وقت رفتن است...

حس رفتن دارم میروم اما با دلی ...

خداحافظ .....

خداحافظ خاطرات خوش ...

خداحافظ دوستان همیشه همراه...

+ نوشته شده در 4 Sep 2007ساعت 10 AM توسط 2khtare tanha |

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

                         هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود....

 

                           صحنه پیوسته به جاست 

 

                      خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!!!!

                                                                 یا علی مدد

+ نوشته شده در 4 Sep 2007ساعت 10 AM توسط 2khtare tanha |

 

+ نوشته شده در 23 Aug 2007ساعت 12 PM توسط 2khtare tanha |

 
 
 

جلسه محاکمه عشق بود . قاضی (عقل)  عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز کرده بود ( یعنی فراموشی )

قلب تقاضای عفو عشق را داشت . ولی همه ی اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق :

آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز اّرزوی دیدن او را داشتی ؟

ای گوش مگر تو نبودی که در اّرزوی شنیدن صدایش بودی؟

آهای دست مگر اّرزوی تو دادن دست عهد و پیمان با او نبود ؟

و تو ای پا چه فرسنگها که نپیمودی به خاطر او ؟ باز هم مخالف هستید؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند! ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی؟

قلب نالید که: من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.

پس من همیشه از او حمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم.

 

+ نوشته شده در 25 Jul 2007ساعت 12 PM توسط 2khtare tanha |

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

+ نوشته شده در 27 Jun 2007ساعت 9 AM توسط 2khtare tanha |

+ نوشته شده در 27 Jun 2007ساعت 8 AM توسط 2khtare tanha |

 

آتش زده بر هستي من چشم سياهت

هر دم به هراس است دل از تير نگاهت

در ياب من خسته دل سوخته جان را

تا چند نشينم ز وفا بر سر راهت

در خانه ما نيست فروزنده چراغي

روشن بكن اين كلبه به رخسار چو ماهت

برخيز و بيا تا دل بشكسته و مسكين

خرسند شود در خم گيسوي چو ماهت

غافل شدم از تو شبي اميد كه روزي

باز آيي وگويي كه گذشتم زگناهت

 

+ نوشته شده در 23 Jun 2007ساعت 10 AM توسط 2khtare tanha |

 

EDAMEYE MATLAB........AGE 2BARE MIKHAY

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 20 Jun 2007ساعت 4 PM توسط 2khtare tanha |

 

اگه می خوای بازم ببینی ادامه ی مطلب.......

ادامه مطلب

+ نوشته شده در 20 Jun 2007ساعت 4 PM توسط 2khtare tanha |

+ نوشته شده در 6 May 2007ساعت 7 PM توسط 2khtare tanha |

 

ای بی وفا،برو نفسم بر نمی آید

شب با من است تا تو اینجایی

بر لب سخنت مهر است لیک،

جان و لبت ندارد هم آوایی

 

ای بی وفابرو دلم خون است

از دور بنگر به این دل دیوانه

برو تا آبادی در تو پا برجاست

برو،بگذر ز این ویرانه

 

ای بی وفا با تو سخن می گویم

تو که ویران کردی این کاشانه

جز تو ام با که توانم گفتن

برو بی مهر برو زین خانه

 

ای بی وفا در دل من مهر تو مرد

برو،بر لبم آوای تو نیست

زین جفاها دل من میشکند

بی وفا،در دل من جای تو نیست

 

روزو شب بر درو دیوار زدم

از خودم دور به تو پیوستم

تو چه بیمار روان بودی و من

چه پریشان که عهد نشکستم

 

لیک این سخن آخر من

من این نکته خوب میدانم

من بی تو، تو بی من خوب است

برو بگذار که تنها مانم

 

 

+ نوشته شده در 2 May 2007ساعت 8 PM توسط 2khtare tanha |

 

عزیزان خیلیها دوست دارن بدونن اگزالات ینی چی منم لطف می کنم و می گم. این کلمه از اصطلاحات شیمی و به معنی اسید ترش هست که ما به دلایلی که بعضیا می دونن این اسمو انتخاب کردیم وعلت این عکس هم اینه که ما در کل گلیم

+ نوشته شده در 13 Apr 2007ساعت 10 AM توسط 2khtare tanha |

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

                                             مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

         تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

                                            سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد

          شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

                                            موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

           گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

                                            بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در 5 Apr 2007ساعت 5 PM توسط 2khtare tanha |

 

 

آخه تو عزيز قصه هامی     آخه تو شعر روی لبامی

آخه جونه تو بسته به جونم     اگه بری ديگه نمی تونم

آخه اسم تو رو که ميارم     ميشی همه ی دار و ندارم

از چی می ترسی تو مهربونم     من که روی عشق تو موندگارم

يک شب ميونه بارون     غرورم رو شکستم

کاشکی بهت می گفتم     چقدر تو رو می خواستم

می خوام بازم بخونم     توی بارون از نگاهت

با اينکه خيلی خسته ام     بگذرم از گناهت

آخه تو عزيز قصه هامی     آخه تو شعر روی لبامی

آخه جونه تو بسته به جونم     اگه بری ديگه نمی تونم

آخه اسم تو رو که ميارم     ميشی همه ی دار و ندارم

از چی می ترسی تو مهربونم     من که روی عشق تو موندگارم

+ نوشته شده در 5 Apr 2007ساعت 5 PM توسط 2khtare tanha |

عشق تنها آزادی در دنیاست. زیرا چنان روح تعالی می بخشد که قوانین بشری و

پدیده های طبیعی مسیر آنرا تغییر نمی دهند.

محبوبم،اشکهایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ماراگشوده و مارا خادم

خویش ساخته. موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی میدارد. اشکهایت

را پاک کن و آرام بگیر. زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است

که رنجِ نداری، تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد از پی اش بروید. هرچند راهش سخت و

ناهموار باشد.هنگامی که با بالهایش شمارا دربرمیگیرد.تسلیمش شوید.گرچه

ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.

وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید. عشق همانگونه که تاج برسرتان می

گذارد به صلیبتان میکشد.همانگونه که شمارا می پروراند.شاخ و برگتان را

هرس میکند. همانگونه که ازقامتتان بالا میرود و نازکترین شاخه هاتان را که در

آفتاب می لرزند نوازش میکند به زمین فرو میرود و ریشه هاتان را که به خاک 

چسبیده اند می لرزاند.عشق شمارا همچون بافه های گندم برای خود دسته میکند

می کوبدتان تا برهنه تان کند. سپس غربالتان میکند تا ازکاه جداتان کند.آسیابتان

میکند تا سپید شوید.آنگاه شمارا به آتش مقدس خود می سپارد تا برای ضیافت

مقدس خداوندی، نانی مقدس شوید...

                                                      دخترتنها

 

+ نوشته شده در 5 Apr 2007ساعت 5 PM توسط 2khtare tanha |

 

 

برای خاطرعشق به من بگوُ آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می کشد.نیرویم

را می بلعد واراده ام را زایل میکند؟

خطاست اگربیندیشیم ِعشق حاصل مصاحبت درازمدت و باهم بودنی مُجِدانه است.

اگرعشق ثمره ی خویشاوندیِ روحی است و اگراین خویشاوندی درلحظه ای تحقق

 نیابد، درطول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.

فقط عشقِ آدم ِ کور است که نه زیبایی را درک میکند و نه زشتی را...

حتی عاقل ترین مردمان نیز زیربارسنگین عشق خَم می شوند...

هنگامی که عشق دامن می گسترد، کلام خاموش میشود...

+ نوشته شده در 5 Apr 2007ساعت 4 PM توسط 2khtare tanha |

هرانسانی دونفراست؛ یکی بیدار است درتاریکی، دیگری خواب است

در روشنایی.

دشمنم به من گفت:"دشمن خویش را دوست بدار" من اطاعت کردم و برخود

عاشق شدم.

به یکدیگرعشق بورزید.اما ازعشق بندمسازید،بگذاریدعشق دریایی مواج باشد

درمیان سواحل روح شما...

دلهای خودرابه یکدیگربدهید اما نه برای نگه داشتن.زیرا تنها دست زندگی

شایسته است دلهای شمارا نگه دارد.

بدنش همچون ساقه ی سوسن درنسیم بامدادی میلرزید.نوری که دردل داشت از

چشمانش می تراوید.شرم  بازبانش میجنگید تابرآن سلطه برآن سلطه یابد

گفت: "هردوی ما دردست قدرتی پنهان هستیم،قدرتی عادل و مهربان؛بگذارآن

قدرت با ما همان کند که مشیت اوست.

+ نوشته شده در 5 Apr 2007ساعت 4 PM توسط 2khtare tanha |